تبليغاتX
ادمک

ادمک

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما حسرت می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان دختري ست که اندوهش مرده است.
.

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت17:53توسط سوگل | |

داره پاییز میاد. از هوا معلومه. از روزا معلومه. از دلم معلومه
 دلم یه جوریه،مثل ظهرای اخر تابستون غمگینه،کوتاهه و سرده
کلاغای سیاه موذی مثل دونه های زنگوله کنار هم نشستن
روی درخت انگور پیرمون نشستن. توی کوچه ی متروکمون
بی چاره ها این قدر بارون خورده تو سرشون که خودشونم یادشون رفته
این قدر افتاب خورده توسرشون...
خدا جونم  خسته ام  از این دنیا و ادمای هزار رنگش
دیگه صدام نمیکنی؟؟  دیگه دوستم نداری
دیدی شکستم چه بی رحم/تو هم هیچ کاری نکردی
گذاشتی
بکارتم از دست رفت / شدم یه ادمکه تنها
خدا یا من هنوز همون فرهاده خودتم به خدا عوض نشدم
یاده اون موقع ها چه خوب بود/ یادت میاد چه بازی میکردیم.من میگفتم ، تو میگفتی. چه شیرین بود اون لحظه ها همیشه هر گوشه ای واسه خودش یه جهان داشت تو دلش، که من گم میشدم توش .تو هم بودی پر از صمیمیت
راستی صندوقه مورچه ها یادته/یه صندوق پر از مورچه های قد و نیم قد که کلی قصه و صفا داشتن
 همیشه یواشکی بازش میکردم تا تو نفهمی .همیشه  هم اون تو واسه من یه شکلات بود ،واسه تو هم بود ،من بر میداشتم نمیدادم بهت
هر وقت تو می اومدی من یادم می اومد که صندوق مورچه ها رو باز کنم .نمیدونم چرا فقط وقتی تو می اومدی
الان هم یه دفعه یادم اومد نکنه تو اومدی. الان این جایی؟؟؟چرا حرف نمیزنی دیگه، یه چیزی بگو اخه
خدا جونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ خدایا؟؟
خسته ام از زندگی و این ادمای هزار رنگش بی زارم
عزیزم من بی رنگیه تو رو میخوام...میدونم منم یه رنگ نیستم واسه همین دیگه باهام حرف نمیزنی
خدایا من میخوام تو رو نوازش کنم و ببوسمت/ من اغوشه تو رو میخوام
اخه چرا این طوری شد/ خدایا من که هم چی نمیخواستم
من روحمم خبر نداشت....
خدایا بیا دوباره بریم باغه ونک مثل اون قدیما
فقط من باشم و تو/خدایا دوستت دارم یه دنیا عاشقونه
یه موقع فکر نکنی بی معرفتی کردما... باشه
خدایا تنهام نذار / اخه تو خدایی خدا که نباید ناراحت بشه....

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت16:6توسط فرهاد | |



آبجي كوچيكه گول نخوري ، وقتي شبا ، تو بيشه ها ، پريا برات آواز مي خونن !

فوت مي كنن ، هوو مي كشن . يه وقت نري سراغشون ، نشوزه دلت به حالشون !

آبجي كوچيكه ، نگا نكن ، صدا نكن ، يه وقت مي آن اين نزديكي ، مي بيننت ، مي گيرنت

مي برنت اون دور دورا ، ‌پشت كوها و درياها ،‌ زير زمين اسير مي شي ،‌تو غصه پير پير مي شي .

هيچ كدوم از اين شاپريا دل ندارن ، عاشق بشي قلب ندارن ، مي آن و پيدات مي كنن ،

يه دفعه رسوات مي كنن ،‌ آبجي كوچيكه گول نخوري ، وقتي شبا ، تو بيشه ها ، پريا برات سوت مي كشن

دست مي زنن ، فكر نكني دوست دارن ، براي تو دل مي بازن ، فقط مي خوان خوابت كنن ،

گول نخوري ، باور كني !!

مي خوام بگم ، پريا فقط تو قصه هان ، تو قصه هاي بچه هان ، اما حالا تو اين زمون

پريا يه شكل ديگه ان ، فكر مي كني خيلي خوبن ،‌اما اگر نگا كني ، درست چشاتو وا كني

تو دستشون يه خنجره ، با خنده گولت مي زنن ، خنجر و سينه ات مي زنن ! !

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت18:57توسط پریزاد | |

خدا رو حس کردم اثیری
چشمام بست
تاری شد
نفهمیدم یه دنیا
 افتادم  و فقیر از...
توی چاهم زشت و  وا زده،
 اشفته،همه  کناره هستن
   همه بالا هن
محمد هست، علی، / عیسی هست موسی هم... پیره مرده قران خون
چه نورانی ، زرده قناری
دست منم بگیرید منم میخوام باشم
بالا
بپرم زرده قاری باشم
این جا شده تاری، بی وقتی شده 
گناه، مقدس شده گناه این جا، خدا شده این جا
دست منم....

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت23:5توسط فرهاد | |



مي گيرند - مي بندند - مي كشند -

صداي ضجه و زنجير مي آيد !

چشمان تو از خاطرم محو نمي شود .

صدا مي آيد .

صداي ظلمت و زمهرير مي آيد .

چشمان تو مي گيرد - مي بندد - مي كشد !!!

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت18:15توسط پریزاد | |

                            به نام عشق


                             چون ادمک زنجیر بر دست و پایم

   از پنچه ی تقدیر من کی جدایم

 

سلام
این جا حرف از نبودنا و بودناست
از اون چیزایی که گاهی به دلمون میاد وهمون جا خاک میشه
از همه ی نگفتنی ها میگیم هر جور که دلمون دوست داشته باشه
از اون چیزایی که دلمونو تنگ کرده..از به من چه ها،از به تو چه ها
بی تعارف میگیم
از خدا ....
تولد این جا مبارک
 باشه که همیشه سبز بمونه

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت21:13توسط فرهاد | |