تبليغاتX
ادمک

ادمک

دل تنگ و پریشونم

سرگشته  و بیزارم.دلم  اینقدر گرفته که نگو

از این ادما از این دنیا.......

اینا همه گولم میزنن  دروغ میگن و ابزیرکاه میخندن

اصلا انگار همه ی هستی برای دست انداختن من سر پاست

درختا ادما حیوونا همه یه جوری  کنایه وطعنه دارن   

این تنهایی که همیشه روح منو ریش ریش کرده/قلبمو اتیش میزنه

قبلا  باهاش دوست بودم

اما الان

چه وحشی عذابم میده

بیزارم از این حالم

 هیچی توی ذهنم نمیاد / میون  این  همه کلمه ها غریبه شدم

با خدا غریبه شد م

با خودمم غریبه ام.......................

فقط دلم میخواد از همه چی خالی باشم

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت21:45توسط فرهاد | |