تبليغاتX
ادمک -

ادمک

داره پاییز میاد. از هوا معلومه. از روزا معلومه. از دلم معلومه
 دلم یه جوریه،مثل ظهرای اخر تابستون غمگینه،کوتاهه و سرده
کلاغای سیاه موذی مثل دونه های زنگوله کنار هم نشستن
روی درخت انگور پیرمون نشستن. توی کوچه ی متروکمون
بی چاره ها این قدر بارون خورده تو سرشون که خودشونم یادشون رفته
این قدر افتاب خورده توسرشون...
خدا جونم  خسته ام  از این دنیا و ادمای هزار رنگش
دیگه صدام نمیکنی؟؟  دیگه دوستم نداری
دیدی شکستم چه بی رحم/تو هم هیچ کاری نکردی
گذاشتی
بکارتم از دست رفت / شدم یه ادمکه تنها
خدا یا من هنوز همون فرهاده خودتم به خدا عوض نشدم
یاده اون موقع ها چه خوب بود/ یادت میاد چه بازی میکردیم.من میگفتم ، تو میگفتی. چه شیرین بود اون لحظه ها همیشه هر گوشه ای واسه خودش یه جهان داشت تو دلش، که من گم میشدم توش .تو هم بودی پر از صمیمیت
راستی صندوقه مورچه ها یادته/یه صندوق پر از مورچه های قد و نیم قد که کلی قصه و صفا داشتن
 همیشه یواشکی بازش میکردم تا تو نفهمی .همیشه  هم اون تو واسه من یه شکلات بود ،واسه تو هم بود ،من بر میداشتم نمیدادم بهت
هر وقت تو می اومدی من یادم می اومد که صندوق مورچه ها رو باز کنم .نمیدونم چرا فقط وقتی تو می اومدی
الان هم یه دفعه یادم اومد نکنه تو اومدی. الان این جایی؟؟؟چرا حرف نمیزنی دیگه، یه چیزی بگو اخه
خدا جونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ خدایا؟؟
خسته ام از زندگی و این ادمای هزار رنگش بی زارم
عزیزم من بی رنگیه تو رو میخوام...میدونم منم یه رنگ نیستم واسه همین دیگه باهام حرف نمیزنی
خدایا من میخوام تو رو نوازش کنم و ببوسمت/ من اغوشه تو رو میخوام
اخه چرا این طوری شد/ خدایا من که هم چی نمیخواستم
من روحمم خبر نداشت....
خدایا بیا دوباره بریم باغه ونک مثل اون قدیما
فقط من باشم و تو/خدایا دوستت دارم یه دنیا عاشقونه
یه موقع فکر نکنی بی معرفتی کردما... باشه
خدایا تنهام نذار / اخه تو خدایی خدا که نباید ناراحت بشه....

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت16:6توسط فرهاد | |